تبليغاتX
ازشماچه پنهون!

ازشماچه پنهون!

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد ....گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

يه نكته اي هست كه شماها نميدونيد تا دلتون براي من بسوزه اونم اينه كه شاگرد من يه نابغه ست.! يني انچنان من و ننه بابا ش و خواهراش رو دور ميزنه كه هممون فك و فوكمونو بايد از روي زمين جمع كنيم. درحاليكه خم به ابرو نمياره.

يني هرچي من براش دل سوزوندما رفته تو پاچه م.

اقا من يه شاگرد ديگه دارم يه روز من نتونستم برم خونشون زنگ زدم به مامانش گفتم نميام و خدافزي كرديم يه رب بعدش مامانش زنگيد كه خانوم اين از بس گريه كرد ما رو كشت. ميگه امتحان دارم نگرانم. فكر كن! اونم يه كوئيز ساده كه نه ميان ترم بود نه پايان ترم. يني من از زير مواد دكلره دراومدم رفتم براش رفع اشكال. تازه درسشم خوبه . ترم پيش شده 18. فقط امسال ميخواد مدرسه شو عوض كنه نياز داره رياضيش 20 بشه.

اونوقت اونو مقايسه كنيد با شاگردي كه نمره ش شده 6! يه سره هم داره منو دك ميكنه و علنا بيرونم ميكنه. هرچي هم به مامانش ميگم و اون بدبخت دعواش ميكنه تاثيري نميذاره. اصلا بساطي داريم ما با هم.

يادتونه كه مامانش گفته بود نميشه تولد خواهرت بياي اگه امتحانتو بد بدي؟ و يادتونه بعد از اون صفر كله گنده من يه امتحان گرفتم كه همون ورودي تولد بود و 50 تا سوال مطرح كردم و45 تا رو درست حل كرد؟ يني فقط لجبازه گويا يا اينكه اصلا درس براش حائز اهميت نيست. نميدونم دقيقا

اما پريروز يه كاري كرد كه آه از نهاد من و مامانش دراومد . من هي به مامان اين ميگم امتحان پايان ترمشون كيه؟ مامانه ميگفت نميدونم مدرسشون نميذارن بفهميم و ميگن 5 تا امتحان ميگيريم هر كدوم بهتر شد رو ميذاريم و زمان نميديم كه بچه ها هميشه تو اوج امادگي باشن و... هي من با خودم ميگم اين ادا و اصولا مر بوط به مدارس خيلي خاص تهرانه كه توش اصلا نمره و مدرك و اينا مطرح نيست.( نميدونم درباره ش شنيدين يا نه؟)نه يه مدرسه دولتي كه يكي از دانش اموزاش شده 6 رياضيشو اونم سال سوم دبستان!

بعد من به مامانه ميگفتم اينا مال امتحان پايان ترمه يا ميان ترم مامانش ميگفت نميدونم گفتن اخري!

بنده خدا مامانشم زياد سر در نمياره از سيستم اموزشي. خودمم هر چي تلاش كردم نتونستم با مدرسشون تماس بگيرم. خلاصه تا رسيد به پريروز كه من رفتم ديدم مامانه هي به من التماس ميكنه كه امروز دير برو و كمك كن و...

گفتم مشكل چيه گفت يكي از دوستاي دخترش تو راه مدرسه به مامانه گفته فردا امتحان فارسي ترمه. يني ببينيد اين مامان بد بخت بايد از كجا بفهمه دختره امتحان داره

بهش گفتم باور كنيد من از فارسي اينا سر درنميارما! مامانه ميگفت شما باشي اين درس ميخونه.نهايتا من گفتم شما از يكي بپرس مطمئن شو چشم!

حالا داشته باشيد دختره رو كه تمام اين مدت عين مجسمه نشسته بود و هر چي ما ميپرسيديم برنامه امتحانبي دادن بهت ميگفت نع!

منم هر چي بالا پايين ميكردم ميديدم نميشه كه پايان ترم بدون  برنامه و اونم حتي اگه برنامه ندادن اون دوسته از كجا ميدونسته؟ نهايتا چون يكي از دوستاش همسايشونه مامانش گفت پاشوبريم بپرسيم ازش و راه افتادن رفتن و5 دقيقه بعد اومدن دختره نيشش تا بناگوش باز و مامانه يه چيزي تو مايه هاي لشكر شكست خورده. كاشف به عمل اومد اين فرزند فرخنده كه ديده همه مهره هاش سوخته و داره لو ميره تو راه گفته كه برناممونو امروز داده ن.

يني فقط ببينيد اين بشر چه حاليه!

من كه دلم نميخواست ديگه نگاش كنم ولي در همون حال انزجار مجبور شدم تا هشت و نيم شب باهاش درس كار كنم.

البته به مامانشم گفتم كه اگه مامان من بود و داداشم و اين اتفاق ! الان خون به پا شده بود. و علنا گفتم شما خيلي بچتونو لوس ميكنيد.

حالا دختره رو داشته باشيد ميرفت و.اسه من گوجه سبز مياورد. هي ماجرا تعريف ميكرد و اصلا يه در صد هم عذاب وجدان نداشت. يني تو يه جلسه يه ساعت و نيمه حداقل 5-6 تا داد لازمه كه اين نور دل حواسش از مهموني و لباس و خوراكي و پارك بياد تو درس.

يني اصن يه وضعي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط گيسو نوشته  | 

ديشب عروسي بود. عروسي همون دختره كه تو دوران عقد حامله شده بود. در اصل عروسي پسر داييم بود.خيلي بهمون خوش گذشت . اينم بگم كه حدود نصف مجلس ميدونستن عروس بارداره. اوناي ديگه هم امروز حتما فهميدن. چون زن داييم امروز اعلام عمومي كرد كه عروس داره مامان ميشه. البته ديگه خيلي هم معلوم بود. قشنگ شيكم داشت.

ولي خب بدتر از اينكه ادم شب عروسيش 4 ماهش باشه و تو لباس عروس هم يه جورايي شيكمش معلوم باشه اينه كه هنوز با شوهرش مچ نباشه و سن هر دوتا هم كم و تازه رفتن سر زندگيشون و هيجانات اول ازدواج و اين حرفا! از 5 ماه ديگه شب زنده داري و بچه داري و...

اينا كي وقت ميكنن هموبشناسن؟ البته خب خواست خدا بوده و به نظرم صلاحشون تو اين بوده. ولي نميتونم اينو كتمان كنم كه من دلم نميخواست اصلا جاي عروس باشم.

اخه اين فقط يكي از مشكلاتشه. يكي ديگش مامانشه كه هيچ جور باقضيه كنار نيومده. انگار كه يه جواهر گرانبها داشته و به يغما رفته. انقده ديشب اخماش تو هم بود و ناراحت بود و تو قيافه براي زن داييم كه چرا الان دختر من ازم دور شده و انقدر گريه كرد كه من يكي دل و رودم پيچيد بهم.

ولي وقتي عروس گريه كرد خيلي دلم واسش سوخت. واقعا گريه ش از ته دل بود. يك لحظه با خودم گفتم چقدر خوب كه شب عروسي من گذشته. اصلا دلم نميخواد الان با همچين مسائلي مواجه باشم. شب عروسي من كه حالا بعدا ها ماجراشو براتون ميگم هي همه اين شعر عروسك چادر به سر كن حالا وقت رفتنه رو ميخوندن منم اصلا گريه م نميگرفت. يهو نميدونم چي شد زدم زير گريه  كه يني تا يه هفته گريه ميكردما!

باباي عروس هم خيلي خود خوري كرد ولي گريه ش ميومد. 

اصلا اين مراسم دست به دست دادن اخر شب اگه نباشه كسي هم گريه نميكنه ها.

هر چند حالمون واسه عروس گرفته بود و تمام مجلس مامانم و خالم و دختر داييم ياد دايي خدا بيامرزم ميفتادن و هي خودشونو قورت ميدادن و هي مامان عروس قيافه گرفته بود و قوم شوهرمونم هم نيومدن چون بچه هاشون دعوت نداشتن و مارو پاسخگوي يه امت كردن و مرده شور ازدواج فاميلي رو ببرن كه هيچ جا نميتوني با دل خوش بري ولي بهمون خوش گذشت

اينم بگم كه وقت اتليه به دليل ترافيك كاري افتاد جمعه من همون روز يه عكس ميندازم واسه شما. واقعا شرمنده كه كلا ديشب لابلاي هيجانات اصلا يادم رفت عكس بندازم

اين شعر ايا تو به باغ رفته بودي  كه معروف حضورتون هست؟ ما يه دوست فاميلي داريم تو همه مراسماي ماها حتما اينو ميخونه. سر نامزدي منم خوند. امروزم خوند. خيلي هم مسخره و خنده دار ميرقصه و ميخونه. ولي براي ما بسيار نوستالژيك بود و ياد شب نامزديم اقتادم.

كلا دقت كردين نامزدي چقدر از عروسي بهتره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط گيسو نوشته  | 

دقيقا تا يه ساعت پيش عنوان همين بود و اومده بودم بگم من مرحله دوم دكلره رو كردم و فردا هم عروسي ام و اتليه هم ميرم ولي اگه سحر عكساي عقد هستي رو نذاره منم عكس نميذارم

ميخواستم همه برن هي به جون سحرنق بزنن(مثلا من تو قله محبوبيتم و همه ميخوان منو ببينن)

اما اومدم ديدم فاز اول پيكچرينگ اپ شده اي حالم رفت تو قوطي اي رفت تو قوطي

جون به جونش كني مادر شوهر بالفطره ست. همش ضد حال ميزنه

نظر به اينكه ما سوكس شديم الان صحبت خاصي نميمونه و فقط من يه سوال دارم

كت من قرمزه با كار دست مشكي موهامم الان روشنه ديگه. ارايشم بايد چه رنگي باشه كه دهاتي نشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط گيسو نوشته  | 

سلام به همه خانوماي گلي كه فردا روزشونه

مخصوصا اونايي كه مامان هم شده ن . خدا كنه كه هميشه همه جا شادي باشه و همش خبراي خوب باشه

اميدوارم به بركت اين روز عزيز خيلي زود همه كسايي كه دوست دارن مامان بشن زودتر مامان بشن مثل مهساي تپل! و اونايي هم الان دلشون نميخواد مامان شن به وقتش خدا به دلشون بندازه(به شخص خاصي اشاره نميكنم) .

 ايشالا همه اونايي كه مامانشون حالش خوب نيست زودتر با نظر لطف خانم فاطمه زهرا (سلام الله عليها) شفا بگيرن. مثل مامان فندق .مامان نازنين. مامان مينا .

همه اونايي كه از ماماناشون دورن زودتر بهم نزديك شن و هي همديگه رو ببينن. مثل ايدا. مغازه دار. اني . دختر معمولي

 همه اونايي هم كه مادراشون به رحمت خدا رفتن مثل مارگزيده و لاله روحشون غرق در  رامش باشه.

بيايد تو اين روز قشنگ كه الان يه هوا هم بارونيه هممون براي هم دعا كنيم . براي مشكلات روحي ، جسمي، رواني، و از همه كمر شكن تر پولي!! . دعا كنيم يه نظر ويژه به اقتصاد ما بشه و هممون پولدار شيم هي كرال نياد برامون چسي بياد ما هم عين بچه دماغوها نگاش كنيم . (بگو ماشالا)

سيل اس ام اس هاييه كه روونه شده ها! بعضياش خيلي سنگين رنگين تبريك گفته بعضيا واقعا خنده داره. ماهم يكيشو واسه شما ميزنيم.

وقتي خداوند بهشتش را با انهمه عظمتش فرش قدم هايت كرده من چه دارم نثارت كنم كه لايقت باشد

روزت مبارك بهترين موجود دنيا

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط گيسو نوشته  | 

اينجا رو ديدين؟----->كليك

آخه ديگه چقدر..........


بعدا نوشت: شعر مهران باقري در جواب به شاهين باقري. دمش گرم----->كليك


+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط گيسو نوشته  | 

همونجور كه همون موقعها هم تعريف كرده بودم خواهر مهندس وقتي زايمان كرده بود واقعا همسرش از هيچگونه رفتار ناشايستي درقبال همه ما فرو گزار نكرد. يني هر گه بازي اي از دستش بر اومد انجام داد. اصلا هم فرق نميكرد مني باشم كه رودربايستي دارن باهام يه ذره يا برادر مهندس كه يه جورايي بزرگتر زنشه و يا اوناي ديگه كه زندگيشونو ول كرده بودن برن كمك. فكر ميكرد ماها ميخوايم اونجا باشيم چون خيلي بهمون خوش ميگذره و لابد سر سفره ايشون باشيم.

من كه به شخصه هر شب حتي شامو هم اماده ميكردم ولي شام نميموندم. هم براي اينكه بيخودي شلوغ نشه اونجا هم اينكه احساس نكنن ما يه سفره پهن ديديم اومديم سرش دور هم باشيم.

دركل هم كسي كاري به فهم و درك ايشون نداشت و همه فكر خواهر مهندس بودن. حداقل من اينجوري ميفهميدم. اين برخوردا يه مقداري مهندسو شاكي كرده بود ولي كم. بعدش كه بالاخره مجوز پله صادر شد و اومدن ديدن ما يه كادويي اوردن كه كلا مغز هردوي ما سوت كشيد. يني مندس كه به اين مسائل اصلا فكر نميكنه صداش در اومد. و اينجا بود كه يه تاثيراتي رو سوغاتياي مشهد و ديدن عيد گذاشت. البته خيلي زير پوستي. مثلا اومدن ديدن ديگه مهندس نذاشت شام نگهشون دارم و اينا.

حالا كادو مهم نبود كم و زيادش. هرچند ايشون زاييدن دو بار و خونه خريدن و اينا ما هربار هرچي برديم به كنار براي شيكم دوم كه زاييده بود كادوي ما حداقل 3 برابر اوني بود كه اونا براي خونه خريدن ما اورده بودن.اما مسئله اين بود كه كادهه در حد اسباب بازي بود

مهندس هم كه كلا نظرش اينه كه خواهراش و جاري عزيزم حتي بلد نيستن اخم كنن چه برسه به اينكه صدا دربيارن و اين كار فقط و فقط تقصير شوهر خواهره ست

جمعه ما خواستيم بريم بازديدشون كه اصرار در اصرار كه ما امشب نيستيم شما فردا شب بيايد و شام بيايد و اينا. ديگه با يه اكراه خاصي پذيرفتيم و شنبه بعد از مراسم دكلره و يه كلاس يه ساعت و نيمه با اون شاگرده رفتيم اونجا. قبلشم يه حال اساسي من و مهندس به هم داديم چون من دير رسيدم و مهندس با دوستاش قرار داشت و اين باعث شده بود يه ريشه يابي تو همه مشكلات انجام بشه و جميعا من مقصر شناخته بشم.

من يه مقدار روزدتر از مهندس رسيدم اونجا.از اونجايي كه خواهر مهندس هم نظرش اينه كه مهندس نه بلده ناراحت بشه نه از اين حرفا با من يه جوري برخورد ميكنه كه تو مقصري مثلا. البته خيلي زير پوستي.

مثلا ما ازراه رسيديم و اونم خودش به من گفت زودتر بيا. بين  تمام كارهايي كه تو زاييدنش انجام شد و كل خاطراتي كه از من داره برگشته ميگه يادته اون شب دسته قابلمه رو سوزوندي و هي اسفند دود كرديم بوش نميرفت  و بعد شروع كرد براي خواهرش تعريف كردن

يه جوري كه خواهرش ديگه از من دفاع ميكرد و هي تعريف ميكرد ازم كه ناراحت نشم. البته اون هنوز داشت ادامه ميداد.

بچشو به من نشون داده ميگه هنوز سبزه ست سفيد نشده؟ خواهرش گفت خودتو نكش بچت سفيد نميشه. سبزه ست ديگه(سبزه نبودن از همه چيز مهمتره) بعد دادش بغل من ميگم چه ناخناي كشيده اي داره به زن داييش رفته. فرمودن سبزه بودنش به تو رفته!(يني همه اينا بلورن فقط من سبزه ام اونم بدترين نوع سبزه.اصلا گندمي و اينا تو دهنشون نميچرخه)

بعد رفتيم تو اشپزخونه ميگه اونشب كه تو دسته روسوزوندي اسفند دود كردي جا اسفندي گم شد.ما هم كروكي محل جا اسفندي رو به سمع و نظرش رسونديم

سر شام دوغشون فوق العاده شور شده بود و شوهرش هم گير داده بود كه همونو درست كنه هي ميرفت درستش ميكرد ميومد درست نميشد و خب قاعدتا همه بسي مشعوف بودن. من گفتم اين دوغه جز با اينهمه تبليغات اصلا تموم نميشه. با يه جديتي كه داره از شوهرش دفاع ميكنه ميگه مثل ته ديگاي ته چين تو(من دو بار تا حالا ته ديگ ته چينم سوخته هر دو بار هم اونا خونمون بودن)

متوجه هستيد كه بنده كلا هيچ هنر و خاطره درستي براي ياداوري ندارم و فقط هر اتفاق بدي افتاده ياداوري ميشه. اونم چون داداش ايشون با شوهرشون اختلاف دارن . لنگ منم كشيده ميشه اين وسط.  يني دلم از دستش بد جور گرفت. فكر كن با مهندس هم قهر بودم يني با كلي غصه برگشتم خونه و همه اعتماد به نفسم رو ريدن توش. 

كلا تو اين خانواده همش بايد از خودت در مقابل حملات دفاع كني وگرنه نابود ميشي.

البته چيز جديدي نيست اما از اين خواهر مهندس واقعا توقع نداشتم نسبتا منطقي تر بود قبلا. الانم زياد برام مهم نيست. طبق معمول دارم مينويسم كه يه روزي ندونسته با عروسم و يا با زن برادرم اين برخوردا رو نكنم چون اونا هم مثل هر ادمي يه احساسات و خصوصياتي دارن و ناراحت هم ميشن


پ.ن:كرال جان تو كامنتي پست قبل بازم سحر يه سري پاسخ براي شما داشتن مطالعه بفرماييد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 12  توسط گيسو نوشته  | 

بله!

اگه بخوام دقيق توضيح بدم از چهارشنبه تا حالا يه جورايي وقت سر خاروندن هم نداشته م و بسي خسته ميباشم . نزديك امتحاناست شاگردا دارن از استرس ميميرن و هي درخواست جلسه رفع اشكال دارن البته بجز اون يه دونه كه اصلا درك نميكنه استرس چي هست. اهان يه چيزي بگم براي همتون كه نگران اون شاگرده بودين 5 شنبه صبح من يه امتحان ازش گرفتم 50 تا سوال نوشتم حدود 45 تاشو درست حل كرد اوناي ديگه رو عهم با كمك من درست حل كرد. يني فك من از اينهمه لجاجت وا موند كه اين بشر كاملا درسا رو بلده ولي نميدونم چرا  دل به درس نميدهو اون روز از هول اينكه تولد راهش ندن همه رو درست حل كرد

بگذريم.

عارضم به محضرتون كه بنده بالاخره دكلره كردم و اصلا شاخ و دم نداشت و زياد اذيت نشدم. البته ديگه مرحله اخرشو نذاشت و گفت برو 4-5 روز ديگه بيا. البته به من گفت واقعا طاقتت خوبه و ديگه پوست سرت ملتهب شده كه ادامه نميدم و ميترسم زخم بشه. اصلا هم از اولش مواد رو به ريشه موهام نزد و 10 دقيقه اون سوزش جانكاه طول كشيد فقط. همين الانم رنگ موهام خوبه ولي ريشه هاش يه كم يه مدليه. اقا اين قطره خاويار چي هست! من موهام براي بار دوم دكلره ادا درمياورد الان 3 بار گذاشته يه بارم جمعه ميخواد بذاره هنوز موهام خوبه و سالمه

پارك بانوان هم رفتيم جاي خوبي بود. خيلي انچناني نبود اما خوب بود. مخصوصا سرسره هاش كه ارتفاعش كلا 2 متر بود ولي ما ميرفتيم سوار ميشديم خيلي حال ميداد. ما با بچه هاي دوستامون سر سرسره دعوامون ميشد هي!!!!!!!

ويژگي بارزش اين بود كه همه تاپ و شلوارك پوشيده بودن و هي موهاشونو درست ميكردن. منم كه تازه دكلره كرده بودم جوگير. البته اگه شما خواستيد بريد بدانيد و آگاه باشيد كه اونجا نميشه ماشينو ببريد توي پارك و خب مردي هم همراهتون نيست يه فكري به حال حمل و نقلش بكنيد و يا كمتر اسباب و وسيله ببريد. نه مثل من كه يه فرش براي زير انداز برده بودم كه قدرت خدا حتي بازش هم نكرديم چون بچه ها زير انداز اورده بودن

ولي توصيه مبكنم بريد جاي باحاليه و بوفه داره توشم ساندويچ سرد ميفروشن كه نميدونم چه جوريه ولي اصلا بستنيشو نخوريد خيلي بد مزه ست. ولي استخر و اين حرفا نداره (قابل توجه كرال) اهان دوچرخه سواري هم داره.

باور كنيد من خيلي خسته ام وگرنه بيشتر توضيح ميدادم و عكس براتون ميذاشتم. 

دوست ميدارمتون

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 22  توسط گيسو نوشته  | 

با دوستامون قرار گذاشتيم بريم پارك بانوان كه هم راحت باشيم هم هي اقايون نگن ميريد اونجا خطر داره و ميخورنتون و....

واي واي من نميدونم چرا دوستاي من بچه دار شدن اين مدلي شدن؟

اصلا روحيه كار جمعي ندارن. ميگم هركي يه چيز الويه رو حاضر كنه بياره اونجا قاطي كنيم ديدم كلا همه ميگن هركي خودش الويه درست كنه بياره اونجا. اصلا اينجوري حال نميده. فقط من و ريحانه موافق اون حركت جمعي بوديم. اين شد كه اخرش خودم انتحار كردم گفتم الويه ش بامن مخلفات با شما

هر چي فكر كردم ديدم وقتي داري زحمت الويه رو ميكشي هيچ فرقي نداره واسه يه نفر يا 6 نفر.همه شرمنده و اينا كه اخه زحمتت ميشه . منم گفتم شيريني خونه خريدنمون. يهو همه از اون وري افتادن كه بيشين بابا مگه اينجوري شيريني ميدن؟ ما ميايم خونتون و اين صحبتا

همش در حال تلپ شدنن قدرت خدا!

البته الان واقعا تو خونه ما نميگنجن اونا بزرگترا مهم نيس ولي 5 تا بچه در اين جمع هست كه يكيشون بي حد و حساب نحسه

منم نميتونم همش حرص بخورم از وجود ذيجود كودكان كه اصولا يه جا نميشينن كه!

خلاصه اميدوارم مشكلي پيش نياد بريم خستگيمون در بره. 

اقا امروز از دست اين شاگرده بود مشكل داشت! نزديك بود خل شم. يني بعد دو هفته جون كندن يه امتحان داده شده صفر! همش هم بي دقتي و چون ميخواسته اول همه برگه شو بده. منم فكر ميكردم درس معلم ار بود زمزمه محبتي درسته بعدا ديدم نه انگار چوب معلم گله!

اقا يني مراسم قهوه اي سازي بود به احسن وجه. امروز مامانش بهم گفت كه شما دو ساعت بيا. دوساعت يني دوجلسه يه ساعت و نيمه يني 3 ساعت.(خودم بايد دنبال نوشته هام بياما)

بعد وسط جلسه خواهر و برادر دختره از بيرون اومدن وسيله تولد گرفته بودن واسه فردا كه تولد خواهرشه ديگه اين درس گوش نميداد كه هيچ بعدم هي از من ميپرسيد كي ميري؟ ما هم هر چي دايورت كرديم ديديم داره بهمون برميخوره انگار. بعدم برام گفت كه ميخوام دوستامو دعوت كنم خواهرم نميذاره و اينجا جا نميشن هم دوستاي هم دوستاي اون و....

منم طي همون انتحاره خواهره كه اومد تو اتاق عين خيار چنبر شاگردمو فروختم.گفتم من دارم وقتمو ميذارم اين نگران دوستاشه كه بيان تولد شما و اينكه الان شما چي خريدين و به من ميگه كي ميري و اينم نمره شه بعد از اينهمه زحمت. همه سوالا رو بلد بوده و...اين خواهره 23 سالشه و يه جورايي مامان اين بچه هه

بعدم مامانشون اومد و همه دعواش كردن و من تونستم به همه بفهمونم زحمات من ريده شده توش.

حالا قيافه شاگرده رو بايد ميديديد. انگار نه انگار كه داريم يه مراسم قهوه اي سازي جمعي براش ميگيريم. فقط تنها چيزي كه ناراحتش كرد اين بود كه خواهرش تولد فردا رو منوط كرد به رضايت من و منم گفتم يه امتحان ميگيرم درست نداد نميشه بياد. دختره روش نميشد به من چيزي بگه به خواهرش ميگفت نميرم خونه خاطره اينا(همسايشون) 

يني رسما دارم از دستش ديوونه ميشم.بايد درسو بكني تو كله ش اونم مث ماست ميشينه نگاه ميكنه.دست من بود تا حالا صد دفعه خفه ش كرده بودم . دلمم براي مامانش ميسوزه. اصلا وضع درست و حسابي نداره حيووني براي اين بچه انقدر خرج ميكنه.يني وقتي ميرم خونه شاگرداي ديگه احساس ميكنم درون بهشتم و همه خيلي ميفهمن و اصلا اينا معلم ميخوان چيكار و همين صوبتا داداش!

يه چيز ديگه هم بگم و برم

من يه دختر عمو دارم براش كه جك ميگي صد بار ميپرسه يني چي خب اونجاش چي بود؟ اين به اون چه ربطي داشت؟بعد كه همه اينا رو پرسيد و همه مزه جك رو از بين برد ميگه همين؟؟؟ شما به اين ميخندي؟ اصلا هيچكس تمايل نداره جلوش جك بگه.

از اونجايي كه منع پشت دره امروز همچين اتفاقي براي ما افتاد

وسط هماهنگياي پارك خاطره اس زده كه جريان چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ميگم جريان چي؟ ميگه همين جريان كه ميگن بهم ريخته م. ميگم خدايا چشه اين؟

ميگم مث ادم بگو جريان چي چيه؟

ميگه به مقدار الكتريسيته اي كه از يك رسانا عبور ميكند جريان ميگن

ميگم خب چرا تو ناراحت شدي؟

ميگه ابجي جك بودا! بهش ميگم اخه مرده شور جك گفتنتو ببره من صد بار ديگه هم متولد ميشدم نميفهميدم اين جكه



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 22  توسط گيسو نوشته  | 

اين روزاي ما:

بد خوابياي شبونه.خواباي بد.بيداري با غلاظ و شداد.بدو بدو بيرون رفتن از خونه. بانك.محضر .بدقولي ادما.بي مسئوليتي همون بدقولا.گيراي تخمي تو كار!هر چي درست ميشه يه چيز بدتر شروع ميشه. استرس هاي جانكاه و نفس گير.پول جور كردن.سر و كله زدن با شاگرد خنگ. بعدش سر و كله زدن با شاگرد لوس. بدو بدو شام سر هم كردن. خوابي كه همش بدخوابيه.نگراني فردا. شروع شدن قسطا..............

فكر كن اين وسط ايده هاي تخمي تخيلي هم برات بدن و بيش از پيش از اينده بترسوننت. از همه بهتر هم اينه كه دعواتون بشه.

ميدونيد احساسم در مورد خونه خريدنمون چيه؟ مث اون يارو كه رفت با يه كاسه ماست لب دريا هي ميگفت نميشه ولي اگه بشه چي ميشه!

دارم بالا ميارم.نگرانم.دلشوره دارم.همش فكر ميكنم اگه يهو همه چي بهم بريزه چي؟ اگه كارا راست و ريس نشه چي؟ 

بعضي وقتا دلم ميخواد كلمو بكنم بندازم دور كه انقده فكر نياد توش و منو اذيت نكن.واقعا نگرانم كه بپوكم.

مثل هميشه دعام كنيد


بعدا نوشت:هيچي مثل ديدن اين لينك نميتونست اب رو اتيش من بريزه كليك---->

از اينكه اما رضا(عليه السلام) نميذاره نا اميد شم يه غرور خاصي دارم. اين چندمين باره كه تو اوج تنهايي و خستگي احساس ميكنم يكي كه همه چيز دست اونه بهم دلداري ميده و مطمئنم ميكنه تا اون نخواد هيچي نميشه! حالم خيلي بهتره

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط گيسو نوشته  | 

ابرهایی که از ارتفاع
هراس دارند
مه را می سازند
و گدازه های فرو مانده در دل زمین
که طالب خورشیدند
کوه ها را شکل می بندند
می بینی!
هدف چگونه تقدیر را می سازد......!


پ.ن:بچه ها شب چهلم باباي دي ماهي نزديكه ها

قراناتونو خوندين؟ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 0  توسط گيسو نوشته  |