يني هرچي من براش دل سوزوندما رفته تو پاچه م.
اقا من يه شاگرد ديگه دارم يه روز من نتونستم برم خونشون زنگ زدم به مامانش گفتم نميام و خدافزي كرديم يه رب بعدش مامانش زنگيد كه خانوم اين از بس گريه كرد ما رو كشت. ميگه امتحان دارم نگرانم. فكر كن! اونم يه كوئيز ساده كه نه ميان ترم بود نه پايان ترم. يني من از زير مواد دكلره دراومدم رفتم براش رفع اشكال. تازه درسشم خوبه . ترم پيش شده 18. فقط امسال ميخواد مدرسه شو عوض كنه نياز داره رياضيش 20 بشه.
اونوقت اونو مقايسه كنيد با شاگردي كه نمره ش شده 6! يه سره هم داره منو دك ميكنه و علنا بيرونم ميكنه. هرچي هم به مامانش ميگم و اون بدبخت دعواش ميكنه تاثيري نميذاره. اصلا بساطي داريم ما با هم.
يادتونه كه مامانش گفته بود نميشه تولد خواهرت بياي اگه امتحانتو بد بدي؟ و يادتونه بعد از اون صفر كله گنده من يه امتحان گرفتم كه همون ورودي تولد بود و 50 تا سوال مطرح كردم و45 تا رو درست حل كرد؟ يني فقط لجبازه گويا يا اينكه اصلا درس براش حائز اهميت نيست. نميدونم دقيقا
اما پريروز يه كاري كرد كه آه از نهاد من و مامانش دراومد . من هي به مامان اين ميگم امتحان پايان ترمشون كيه؟ مامانه ميگفت نميدونم مدرسشون نميذارن بفهميم و ميگن 5 تا امتحان ميگيريم هر كدوم بهتر شد رو ميذاريم و زمان نميديم كه بچه ها هميشه تو اوج امادگي باشن و... هي من با خودم ميگم اين ادا و اصولا مر بوط به مدارس خيلي خاص تهرانه كه توش اصلا نمره و مدرك و اينا مطرح نيست.( نميدونم درباره ش شنيدين يا نه؟)نه يه مدرسه دولتي كه يكي از دانش اموزاش شده 6 رياضيشو اونم سال سوم دبستان!
بعد من به مامانه ميگفتم اينا مال امتحان پايان ترمه يا ميان ترم مامانش ميگفت نميدونم گفتن اخري!
بنده خدا مامانشم زياد سر در نمياره از سيستم اموزشي. خودمم هر چي تلاش كردم نتونستم با مدرسشون تماس بگيرم. خلاصه تا رسيد به پريروز كه من رفتم ديدم مامانه هي به من التماس ميكنه كه امروز دير برو و كمك كن و...
گفتم مشكل چيه گفت يكي از دوستاي دخترش تو راه مدرسه به مامانه گفته فردا امتحان فارسي ترمه. يني ببينيد اين مامان بد بخت بايد از كجا بفهمه دختره امتحان داره
بهش گفتم باور كنيد من از فارسي اينا سر درنميارما! مامانه ميگفت شما باشي اين درس ميخونه.نهايتا من گفتم شما از يكي بپرس مطمئن شو چشم!
حالا داشته باشيد دختره رو كه تمام اين مدت عين مجسمه نشسته بود و هر چي ما ميپرسيديم برنامه امتحانبي دادن بهت ميگفت نع!
منم هر چي بالا پايين ميكردم ميديدم نميشه كه پايان ترم بدون برنامه و اونم حتي اگه برنامه ندادن اون دوسته از كجا ميدونسته؟ نهايتا چون يكي از دوستاش همسايشونه مامانش گفت پاشوبريم بپرسيم ازش و راه افتادن رفتن و5 دقيقه بعد اومدن دختره نيشش تا بناگوش باز و مامانه يه چيزي تو مايه هاي لشكر شكست خورده. كاشف به عمل اومد اين فرزند فرخنده كه ديده همه مهره هاش سوخته و داره لو ميره تو راه گفته كه برناممونو امروز داده ن.
يني فقط ببينيد اين بشر چه حاليه!
من كه دلم نميخواست ديگه نگاش كنم ولي در همون حال انزجار مجبور شدم تا هشت و نيم شب باهاش درس كار كنم.
البته به مامانشم گفتم كه اگه مامان من بود و داداشم و اين اتفاق ! الان خون به پا شده بود. و علنا گفتم شما خيلي بچتونو لوس ميكنيد.
حالا دختره رو داشته باشيد ميرفت و.اسه من گوجه سبز مياورد. هي ماجرا تعريف ميكرد و اصلا يه در صد هم عذاب وجدان نداشت. يني تو يه جلسه يه ساعت و نيمه حداقل 5-6 تا داد لازمه كه اين نور دل حواسش از مهموني و لباس و خوراكي و پارك بياد تو درس.
يني اصن يه وضعي!
